حکایت
حکایت
خارپشت خودخواه
در یک شب زمستانی، هنگام برف و باد شدید، خارپشتی از یک مار تقاضا کرد که بگذارد همخانه او شود. مار دلش سوخت، تقاضای خارپشت را پذیرفت و او را به لانه تنگ و کوچک خویش راه داد. کمی که گذشت چون لانه مار تنگ بود، خارهای تیز خارپشت هردم به بدن نرم مار فرو میرفت و او را مجروح میکرد، اما مار از سر نجابت دم برنمیآورد و دلش برای خارپشت میسوخت. سرانجام مار دید که اگر چیزی نگوید خودش از شدت زخم از بین خواهد رفت، به خارپشت گفت: «نگاه کن ببین چگونه مجروح و خونین شدهام. آیا میتوانی جمعتر بخوابی تا من را اذیت نکنی؟» خارپشت با بیتفاوتی رویش را آن طرف کرد و گفت: «من مشکلی ندارم، اگر تو ناراحتی میتوانی لانه دیگری برای خود بیابی!»
قدیمیها چه خوب گفتهاند که «نیکی چو از حد بگذرد، نادان خیال بد کند». آیا در زندگی حواستان به خارپشتهای خودخواه و نادان اطرافتان هست؟
مسجد وحسینه شهدای17 شهریور خادم توسط جناب آقای دباغیان